تبليغاتX
غریبه ای آشنا از دیار سکوت !


تو انبوه کوچه ها ، خيابان ها ، بين مردم تو را جستجو مي كنم به دنبال برق نگاهت ميان مردم هستم.چه قدر دلم در ميان انبوه كوچه ها تنها شده و تو اي شوق زندگاني من به يادم باش ! بياد بياور كه روزي روزگاري شقايق نامي تو را دوست داشت! دوست داشتني از جنس نور...

و من اين را مي دانم ، مي دانم كه يه روزي ، يه جايي ، يه طوري بالاخره تو را ميبينم ...نمي دانم چه موقع ولي حتم دارم كه ميبينم !لحظه ي ديدار نزديك است!نزديك... بسيار بسيار نزديك !

اميد دارم روزي دستان گرمت را در دست گيرم و فرياد بر آورم كه :  دوستت دارم!!!

+ نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386ساعت 2:28 بعد از ظهر توسط شقایق.(غریبه ای آشنا) |


چشمامو بستم. فکرم را متمرکز کردم شبحی سفید رنگ از جلوی چشمان بسته ام عبور کرد.با ترس و لرز چشمانم را گشودم . آری ... خودش بود ! خود خودش!کسی که من منتظرش بودم .او بود . با همان ترکیب و ذهنیت .قدم برداشتم . به سویش رفتم .. ترسیدم لمسش کنم بیم داشتم که هنگام لمس کردنش مانند کارتون های بچه گانه که در کودکی با شوق و ذوق چشم بر آنان می دوختم دود شود و به هوا رود ... روبه رویش قرار گرفتم در چشمان سیاهش خیره شدم چه ژرفایی داشت این دو گوی سیاه رنگ...مو بر تن لرزانم راست شد. تمام قوایم را جمع کردم و دستم را بالا آوردم بر شانه ی مردانه اش نهادم . نه...!نه...!وهم نبود . خیال نبود.خودش بود. با همان جذبه ی مردانه! اختیار از کف دادم و خواستم به درون آغوشش که تنها مآمن زندگی ام بود پناه برم ولی گویی نیرویی جلوی من ایستاده بود و به من می گفت : هر چیزی به وقتش...

ایستادم فقط نگاهش کردم لبخندی زد . لبخندی که تاب و توان را از من ربود .پاهایم سست بودند ولی در عجبم چگونه وزنم را تحمل می کردند و به زمین نخورم . قدمی به عقب برداشت. دلم ریخت!!!هنوز در چشمانش خیره بودم . قدمی دیگر برداشت .قدم از پی هم بر میداشت و با هر قدم اشکهای من فرو می ریخت . تمام فریاد هایم ، التماسهایم ، رنج هایم ،احساساتم در اشکهایم خلاصه شده بود !!قدم هايش را سرعت بخشيد پشت به من كرد و رفت . ديگر هيچ نديدم فقط سيلابي  جلوي ديدگانم را گرفت.او رفت و قدرتي را كه پاهاي مرا نگاه ميداشت هم برد.به زمين افتادم و. هيچ كس نبود . هيچ كس براي كمك به من نبود . نگاهي به جاي پاهايش بر روي زمين  انداختم . سر بر زمين نهادم و ديوانه وار بوسه جاي قدم هايش كاشتم.صداي خنده اي چندش آور  شنيدم ... كسي بود كه مي خنديد و مي گفت : ابله ... ابله...

 

و من هيچ گاه نفهميدم   "هر چيزي به وقتش"  وقتش كي بود؟

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 6:29 بعد از ظهر توسط شقایق.(غریبه ای آشنا) |


خسته ام .. خيلي خسته. نمیدونم چي كار كنم. حس مي كنم دارم از يه پرتگاه مي افتم... دلم مي خواد يه دست نوراني از آسمون بيادُ خدا جونم بهم بگه دستت و بده به من ... ولي حيف كه نمي ياد....

نميدونم.شايد هم مياد و من چشم بصيرت ندارم كه ببينم... البته هميشه دست خدا همراهم هست ولي دلم مي خواد اين بار يه طور ديگه باشه .. يه جور جديد ... يه آرامش مطلق... توكل بر خدا .. آخ كه چه قدر اين توكل به جا بود . يهو چه آرامشي گرفتم.. دلم قرص شد....

خدا جونم به اميد تو مي رم جلو نا اميدم نكن....

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 1:23 بعد از ظهر توسط شقایق.(غریبه ای آشنا) |


.........

سه ، دو ، یک ... سوت داور ... بازي شروع شد ...دويدم...دست و پا زدم ...غرق شدم...دل شكستم ...عاشق شدم ... بي رحم شدم ...مهربان شدم ... بچه بودم ...بزرگ شدم ... پير شدم... بازي تمام شد...زندگي را باختم!!!!!!!!!

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 3:32 بعد از ظهر توسط شقایق.(غریبه ای آشنا) |