او مرد !!
آن دختر بچه ی شیرین و بازیگوش که شیطانی هایش زبانزد خاص و عام بود مرد!!!
او که شیرین زبانی هایش نقل هر مجلسی بود مرد !!!
آن دختر بچه ی توپولی که هرکه می آمد بوسه ای به دو چال لپان همچون انارش می زد و دختر بچه با لبخندی کودکانه محبت او را پاسخ می گفت مرد...او مرد !!!
من او را زیر خروارها خاک مدفونش کردم. حال از آن دختر بچه ی توپول و بازیگوش تنها مجسمه ای سرد و بی روح به جا مانده است...! مجسمه ای که فقط به سکوت دیوار خیره می شود و و در فکر چگونه زیستن است....
حال از آن دختر بچه ی کوچک تخته سنگی به جاست .. تخته سنگی که روح را در خود نابود کرده است ! شوق را ، شوق زیستن .... شوق بودن.......
همه را در خود نابود کرد .....تخته سنگی که فقط ظاهرش همچون آدمیان است و باطنش سراب است و بس...!!!!
عکس دختر بچه را در این جا نهادم برای نرم تر شدن روحش گل سرخی را به یادگار بر نامش نهید....
( عکس کودکی هایم را نهادم تا بدانید من هم روزی عاطفه داشتم.....!!!! )
نمیدانم چرا هیچکس نفهمید آن مرده ی متحرک منم......
باز این قلم قاصر است از بیان سوز درون...!!!
زیبای من ! چشمان تو مرا شاعر کرد ، عاشق کرد ، شیدا کرد....
یک ماه از شاعر شدنم گذشت . شاعر ؟ نه.. شاعر نه . یک ماه از ....!!!! اصلا چه اهمیتی دارد؟ یک ماه است که ترانه می گم ولی....!!!
یک ماه از آن شب گرم تابستانی گذشت . شبی که نبودت آنقدر بر حجم دلتنگی هایم فشار آورد که حتی اشک هم دیگر مرهم خوبی برای این دل خسته نبود. دنبال راه فرار بودم . فرار از گداختن !!! گداختنی که تاب را از خاطرم ربوده بود ...!!! به ترانه پناه آوردم ... ذره ذره آرام شدم ... با هر واژه ای که بر زبان جاری می گشت ذره ای از آتش درون کاسته می شد. آنقدر سرودم که خاموش شدم....
به دستهایم نگاه کردم... زخم بودند..... ترانه ها سرخ بودند...
این ها که فقط مقدمه بود ...!!!! از آن شب یک ماه گذشت....هر شب به واژه ها فرصت درخشیدن دادم. آن ها درخشیدند و من قطره قطره چکیدم..
اما....اما تو نیستی .تو نیستی که دستان لرزانم را بفشاری اشک هایم را از گونه پاک کنی و دیگر ترانه های من بوی یک غروب سرد پاییزی را ندهد.....!!!!

ای دل به چه تنگی؟دلت هوای که را کرده که همچون پرنده ای محبوس در قفس خود را به دیوار می کوبی و وجود خود را اثبات می کنی؟ می خواهی به که ثابت کنی که عاشقی؟ عاشق که هستی؟ معشوقت کو؟ چند شب به انتظار خبری نشستی و ذره ذره از وجودت را در قالب اشک نثار وجودش کردی؟ چشم انتظار که نشسته ای؟ ای دل دیوانه.... بچه ...! کمی بزرگ شو...!!! هیچ می دانی چه به روز خویش آوردی؟ چه قدر ساده ای که فقط رویای لبخندش را سرمه ی چشمان می کنی! لبخندی که شاید مقصودش تو نیستی. زیبا روی دیگری ست .!!! چه قدر در رویا دنبال او میگردی؟ او نیست ! او در کنار تو نیست . ! این را بفهم. درک کن... چرا ابلهانه چشم به در دوخته ای که قامتش را در چار چوب در نظاره گر باشی؟ قامتی که هیچ گاه آن را از نزدیک مشاهده نکردی...دیوانه...!!! دیوانه...!!! دنبال چه هستی؟ دل به کدام معشوق سپرده ای؟ معشوقی که حتی خبری از تو نمی گیرد. چه باعث شده که فکر کنی مهم هستی که از تو خبر گیرند؟خسته ام . از دست تو دل دیوانه خسته ام . خسته ای که دیگر جانی در بدن ندارد که صبر کند. صبر هم شده بهانه ی من برای گوشه نشینی.....صبر برای چه؟ برای آمدنش؟ چه جوک زیبایی بود ..!!! وجودش در کنار من ؟؟؟ رویای زیبایی ست ..! رویایی که فقط یک رویاست.....فقط یک رویا .!!!!
زیباترین رویای من! با این همه گله گزاری همچنان عاشقانه دوستت دارم....
همچنان در انتظار دیدارت هستم.....
و همچنان ( شقایق ) هستم....!!!!!!
سوگواری آقا امیر المومنین علی (ع) را به همه تسلیت می گم ( چون خونه نیستم نمی تونم براتون عکس بذارم ببخشید )
تو این شبهای احیا که سرنوشت یک سالمون به دست خودمون رقم می خوره شما رو به مظلومیت علی قسم من را هم فراموش نکنید.... در پناه خود آقا .



